محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

965

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن عبد المطلب به مقابلهء وى آمد و در نزديكى حوض ضربتى زد و پاى او را از نيمهء ساق ببريد و او به پشت افتاد و خون از پايش روان بود ، اما خود را به سوى حوض كشانيد و در آن افتاد كه مىخواست قسمش راست شده باشد و حمزه به دنبال وى رفت و ضربتهاى مكرر زد و او را در حوض بكشت . پس از آن عتبة بن ربيعه با برادرش شيبة بن ربيعه و پسرش وليد بن عتبه آهنگ جنگ كرد و چون از صف قريش جدا شد هماورد خواست و سه تن از جوانان انصار به نام عوف و مسعود پسران حارث و عبد الله بن رواحه به مقابلهء او رفتند ، عتبه و همراهان وى پرسيدند : « شما كى هستيد ؟ » پاسخ دادند : « از مردم انصاريم » گفتند : « ما با شما كارى نداريم » آنگاه ندا دادند كه اى محمد همسنگان ما را از قوم خودمان بفرست پيمبر گفت : « حمزه برخيز ، عبيده برخيز ، على برخيز . » و چون برخاستند و نزديك عتبه رسيدند پرسيدند : « شما كى هستيد ؟ » و عبيده و حمزه و على نام خويش بگفتند ، و آنها گفتند : « بله ، شما همسنگان گرامى ماييد . » آنگاه عبيده كه از ديگران سالخورده تر بود با عتبه رو به رو شد و حمزه با شيبه در آويخت و على با وليد هماورد شد و چيزى نگذشت كه حمزه شيبه را بكشت ، على نيز وليد را بكشت و عبيده و عتبه ضربتى رد و بدل كردند و همچنان بر پاى بودند و حمزه و على با شمشير به عتبه تاختند و او را بكشتند و عبيده را پيش پيمبر آوردند كه پايش بريده بود و مغز آن روان بود و چون پيش پيمبر رسيد گفت : « اى پيمبر ! من شهيد به قلم مىروم ؟ » ) و پيمبر گفت : « آرى » عبيده گفت : « اگر ابو طالب زنده بود مىدانست كه اين سخن كه او گفت